|
...من هوای خودم را می نو شم و در دور دست خودم،تنها،نشسته ام!!
|
بی پروا پرواز کن از سیاهی مطلقی که این همه جنین مرده را آبستن شد تا خیال متروکه تو را پریشان و بی قرارتر سازد/
این عصیان لایق ذهن آرام تو نیست/
بخواب
بخواب تا ستاره ی گمگشته ی خیالت سوسو زنان به کالبد خسته ات بازگردد تا شاید مرهمی باشد برای بی قراری و پریشانیت/
بخواب اما در را باز بگذار شاید خدا منجی اش را فرستاد!!!
همیشه آمدنم را مرگ برگها خبر میدهند/
چه فصل بی ادعایی ست خزان/
دستانم در جستجوی رسیدن به آرزوهایم مدفون شده اند/
و چقدر بیهوده گشته ام پی آمالم/
همیشه چنین بوده /
تنها بودنم را درک کرده ام/
از این پس خواهم خواند...
ترانه ای از جنس بی کسی/
تکرار میشوم در خود بی آنکه تکراری به نظر برسم/
من،درک خرد شدن ثانیه ها برایم سخت است/
اعجاز تنهایی چقدر بالا ست /
درک آن بالاتر/
من از این حس گله دارم،خیلی...