تبليغاتX
شاسوسا
...من هوای خودم را می نو شم و در دور دست خودم،تنها،نشسته ام!!
از وحشت بیدار یست که نمی خوابم/

از ترس بسته شدن،پنجره را باز نمی کنم/

از بیم ِگریه ی ِ پس از خوشحالی هرگز نمی خندم/

حالا دیدی؟

فهمیدی؟

ای دریغ...

دریغا که حوالی افکارم ندیدمت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:35  توسط سمانه مرادی  | 

هنوز آن همه روزهای آبی خاطرم هست که در تک تک ثانیه هایش زندگی کردم،

خاطره ساختم

وهمه را کوله باری کردم

و به دوش  انداختم

تا به یاد بیاورم  وجود داشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:57  توسط سمانه مرادی  |