تبليغاتX
شاسوسا
...من هوای خودم را می نو شم و در دور دست خودم،تنها،نشسته ام!!
 

 

 

بی پروا پرواز کن از سیاهی مطلقی که این همه جنین مرده را آبستن شد تا خیال متروکه تو را پریشان و بی قرارتر سازد/

این عصیان لایق ذهن آرام تو نیست/

بخواب

بخواب تا ستاره ی گمگشته ی خیالت سوسو زنان به کالبد خسته ات بازگردد تا شاید مرهمی باشد برای بی قراری و پریشانیت/

بخواب اما در را باز بگذار شاید خدا  منجی اش را فرستاد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 23:48  توسط سمانه مرادی  | 

 

 

 

   همیشه آمدنم را مرگ برگها خبر میدهند/

     چه فصل بی ادعایی ست خزان/

     دستانم در جستجوی رسیدن به آرزوهایم مدفون شده اند/

   و  چقدر بیهوده گشته ام پی آمالم/

     همیشه چنین بوده /

     تنها بودنم را درک کرده ام/

     از این پس خواهم خواند...

     ترانه ای از جنس بی کسی/

     تکرار میشوم در خود بی آنکه تکراری به نظر برسم/

     من،درک خرد شدن ثانیه ها برایم سخت است/

     اعجاز تنهایی چقدر بالا ست /

     درک آن بالاتر/

     من از این حس گله دارم،خیلی...

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 23:28  توسط سمانه مرادی  |