|
...من هوای خودم را می نو شم و در دور دست خودم،تنها،نشسته ام!!
|
از ترس بسته شدن،پنجره را باز نمی کنم/
از بیم ِگریه ی ِ پس از خوشحالی هرگز نمی خندم/
حالا دیدی؟
فهمیدی؟
ای دریغ...
دریغا که حوالی افکارم ندیدمت!
هنوز آن همه روزهای آبی خاطرم هست که در تک تک ثانیه هایش زندگی کردم،
خاطره ساختم
وهمه را کوله باری کردم
و به دوش انداختم
تا به یاد بیاورم وجود داشتم