تبليغاتX
شاسوسا

شاسوسا

...من هوای خودم را می نو شم و در دور دست خودم،تنها،نشسته ام!!

 

 

خیلی وقت بود میخواستم یه شعر بذارم اما حسش رو نداشتم.

میخوام کمتر شعر بذارم و راجع به خودم وزندگیم بنویسم،از دلتنگیهام

از خسته گیهام از روزمرگی که دچارش شدم از این نا به سامانی

 مملکت از... همه چی.خیلی سخته اما قبول کردم که اینجوری

 زندگی کنم.خیلی وقتِ دوست دارم یکی رو دوست داشته باشم و

این حس متقابل باشه وبرای هم زندگی کنیم/نفس

بکشیم... اما نمی دونم چرا نمی تونم کسی رو قبول کنم.

گاهی وقتها از خودم میترسم که نکنه از طرف کسی فرستاده شدم

تا خودم رو نابود کنم!!!اما یه لحظه یکی میاد و تمام افکارم رو

توی این زمینه بهم میریزه.

از خودم بیزارم از اینکه احساس میکنم دردهام و حس هام

همه کلیشه ای شده و همه با همین عنوانها درگیرن.

درست از همون چیزهایی که بدم میومد برام اتفاق افتاده.

بگذریم میخوام یه ترانه از یه مرد بزارم که یه ابر خواننده هم

 اون رو اجرا کرده،هر چند که میدونم نیازی

 به معرفی ندارن اما ممکنه یه عده ی معدودی نشناسنشون

ایرج جنتی عطایی

برای من که در بندم،چه اندوه آوری!ای تن!

فراز ِ وحشتِ داری،فرود خنجری!ای تن!

غم ِآزادگی دارم،به تن دل بستگی تا کی؟

به من بخشیده دل تنگی،شکستن های پی در پی!

 

چرا تن زنده ُ عاشق ،کنارِ مرگ فرسودن؟

چرا دل تنگِ آزادی ،گرفتارِ قفس بودن؟

قفس بشکن که بیزارم ،از آب ُدانه در زندان!

خوشا پرواز ما حتی ،به باغ ِ خشک ِبی باران!

 

در آوار ِ شبُ دِشنه، چِکد از قلب من خون آب،

که می بینم من ِ عاشق، چه ماری خفته در محراب!

خوشا از بند ِتن رَستن ،پی ِآزادی ِ انسان!

نمی ترسم من از ایثار،که اینک سر که اینک جان!

 

اگر پیرم، اگر بُرنا، اگر برنای دل پیرم،

به راهِ خیل ِجان بر کَف که میمیرند، میمیرم!

اگر سَر خورده از خویشم ،من ِ مغرور دشمن شاد!

برای فتح ِ شهرِ خون ،تو را کم دارم! اِی فریاد!

 

در این غوغای مردم کُش،

در این شهرِ به خون خفتن،

خوشا از چنگِ شب مُردن،

ولی در مرگِ شب گفتن!

با صدای (داریوش)

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:52 توسط سمانه |


 

این کار رو قبلا گذاشته بودم،چند روزی بیشتر نگه نداشتمش.اگر اشتباه نکنم پست سومم بود.به دلایلی این پست رو حذف کردم.اما حالا با یکسری تعغیرات جزئی ،خیلی دوست دارم،یکبار دیگه راجع به این کار نظراتتون رو بدونم:

 

 

احساس من ترانه ی گیسوان من است/

درج یک تاریخ گنگ در تقویم روزانه/

ابدیت زمان در تقویم جاریست/

نگارنده ی زمان غرق در ابهام است/

شاعرانه خفته ام به زیر حمله ی کلمات/

کودکانه گریسته ام برای هر آنچه که نیست/

نهان را آشکارا دریده ام/

سکوت را با صدا شکسته ام/

زمان را تمنا کرده ام/

امید را خاک کرده ام/

مقصرش کیست؟

...

خدا را بی خدایان برای خود کرده اند/

چه قدر بی نهایت مرا دست کم گرفته اند/

طریقت من نیست ،چنان که آنان پیش میروند/

کار من درج تاریخ روزانه است وبس...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:29 توسط سمانه |


سوت آزادی را شنیدم همین چند لحظه پیش!

به سوی پنجره میروم

اما...

پنجره هم بسته است

میدانم،پنجره ی بسته توطئه ای ست برای جا ماندن من از قطار

آوازهای تکراری کودکی را سر میدهم

وآوازها ،بیزار از اینکه بر لبانم جاری شوند

وای به حال واژگان بی چاره

که در ذهن مغشوش من

به رهایی می اندیشند

اما،

رهایی،شرط حیات است

وحیات،شرط آزادی

آزادی روح،که به زیر این همه وحشت دریده شد

و حال،پرسه میزنم

در حزن این شب...

اینجا چند لحظه بعد است،

وچند لحظه پیش آزادی همین جا بود

باز هم تاخیر،

باز هم تاخیر،

من،باطل میشود

صد چندان میشود فاصله ام با قطار آزادی

وای بر واژگان بی چاره

وای...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:11 توسط سمانه |


     امروز،۱/۹/۸۶  تولد سمانه ست یعنی من.


   همیشه آمدنم را مرگ برگها خبر میدهند/

     چه فصل بی ادعایی ست خزان/

     دستانم در جستجوی رسیدن به آرزوهایم مدفون شده اند/

     چقدر بیهوده گشته ام پی آمالم/

     همیشه چنین بوده /

     تنها بودنم را درک کرده ام/

     از این پس خواهم خواند...

     ترانه ای از جنس بی کسی/

     تکرار میشوم در خود بی آنکه تکراری به نظر برسم/

     من،درک خرد شدن ثانیه ها برایم سخت است/

     اعجاز تنهایی چقدر بالا ست /

     درک آن بالاتر/

     من از این حس گله دارم،خیلی...

 

    

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 19:43 توسط سمانه |


    ارثیه:

    میپرستم همه ی کائنات را /

    اما هضم تاریکیهایش برایم سخت است /

    ضجه های شبانه /

    خودمم ،عین کابوس /

    اینجا برزخ احساسات من است /

    کلامم عاریه است /

    گیجم و این گیجی میراث کهنه ترین خاطرات من است /

    ارثیه ای با طعم گس گیجی /

    خورده ای؟؟؟

 

   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:31 توسط سمانه |


   پُر می شوم از کنکاش این همه نابودی /

   وپُر می کنم این جام کهنه ی تنهایی را /

   من نیستم،نباید باشم /

   زمانی بودم،که باید می بودم /

   وای...

   آن همه لحظات شاد و رویاییم کجاست؟

   عقیم شدم از بودن خویش /

   و اینک به جای لبخندی،لب زهری برایم مانده /

   رویدنم توقف کرده /

   و پوسیدنم همچنان پیشرو است /

   من در کجای این ناملایمات جایم بود ؟

   توان ماندنم صلب شده است /

   چقدر دیر به ایستگاه آخر میرسیم /

   حوصله ام سر رفته،نابودی در عین بودن /

   سخت است،فاجعه است، نا به هنجار است بودن در عین نبودن /


                        وقتی از اون چیزی که هستی میتر سی یعنی نیستی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:26 توسط سمانه |


امشب برای "نیستیم" جشن می گیرم/

برای این بزم شبانه،با همراهیٍ تلخِ هق هق ،ترانه ای  خواهم سرود/

و با آن" وسوسه هایم "را خواهم آمیخت/

چه شبی خواهد بود...

تصور می کنم،

"حماسه" آن شب را،

و حس می کنم آن همه اندوه را،

چه شبی خواهد بود...

من "ژرفای "همه لحظات را می فهمم،

و می دانم ،که می توانم،

عمق " ماحصل" بزمم را دو چندان کنم/

اما پس از بزم ...

"گورم" آماده خواهد بود برای پذیرای از تنها شاعره وآوازه خوان آن بزم تماشایی

چه شبی خواهد بود...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:26 توسط سمانه |


...حافظه سرد یعنی انسان از مراقبت یادِ یار عاجز است

فراموشی بیماریِ بزرگ قرن

یادِ یار مهربان آید همی

حافظه سرد یادِیار را نمی بوید

یادِ یار را نمی بوسد

یادِ یار را گُر نمی گیرد

یادِ یار را دل دل نمی کند

یادِ یار را سَر نمی رود

یادِ یار را رونویسی میکند اما نمی سُراید

حافظه سرد بیماری فراموشی را نمی شناسد

فراموشی ،خاموشی نیست

فراموشی،بیهودگیست

بخوان از بازیهای گم شده

در غبارِ کوچه های آن همه بعدازظهرِ نارنجیِ عشق...

              (شهیار قنبری)

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:3 توسط سمانه |


دل من با همه تعلقاتش محو در گمراهی و دیوانگیست/

نکند روی دلت با دگریست؟

که نظر زیر گذرگاه قدمهایت نیست!

مگر این دل که ثنا گوی تو است/

کمتر از دیلاقِ منحوس و خمار کوچه هاست ؟

چهره زرد من از ثقل بلاست /

جسم رنجور من از حزن و غم است ،

روح دلگیر من از تنهایست /

تو اگر با من بی دل باشی،

آنقد دور سرت می گردم /

تا بدانی که دل از این منِ بی دل بردی/

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:19 توسط سمانه |


غربت لحظه های من،حاکم بر ثانیه ام/

قلب به خون نشسته ام،منتظر دوای تن/

یک انتظار بی سبب،مسبب نوای من /

شکوِیِ من مُرَ دَ دِ ،قصه بگه یا که نگه /

لحظه ی من مرگ منه،برای این شکسته تن/

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:53 توسط سمانه |


خسته از گریه و حسرت روان /خسته از عناد واضح دلان /

خسته از هضم سخن /خسته از حس سکون /

خسته از رخوت تن /خسته از حافظه ی گنگ زمان /

خسته از اِدبارِ شومم در جهان /خسته از الوان روی آدمان /

خسته از تاراج احساس درون /خسته از اظهار خوشبختی من /

خسته از سرزنش خام زبان /خسته از کون ومکان /

خسته از پچ پچ آرام زنان /خسته از دیدنِ نا پیدایان /

خسته از آتش و دودِ بی اَمان /خسته از گریه و ناله و فغان /

خسته از ضعفِ درونِ کودکان /خسته از نورِ کم ستارگان /

خسته از ترکشِ مستقیم به تن /خسته از کاخ سفید دوشمنان /

خسته از در به دری بی کسان /خسته از اهرمن درون جان /

خسته از کشمکشِ بَد و بَدان /خسته از عمر جهان /

خسته از حیله و نیرنگ عوام /خسته از جنبش بی حد کلام /

خسته از افکارِ مسمومِ عوام /خسته از دلقِ کثیفِ رو تَنم /

خسته از ابهامِ اقبالِ دلم /خسته از بختِ درونِ خفته ام /

خسته از وهمِ دَم و بازدَمَم /خسته از فقر قلم /

خسته از فقر رقم /خسته از نفی عمل /

خسته از سر کشی خواب و خیال /خسته از تنگی دل /

خسته از کبر و ریا /خسته از راندن پا /

خسته از داغی بازارِ کلاه/

خسته از ..................................................

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:17 توسط سمانه |


هراس من از مرگ نیست

                                     هراس من از بیهوده زیستن است

                   ( استاد بهمن فرمان آرا  )

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:18 توسط سمانه |


شکل من شکل تهی ست/

دلم از درد فراوون/

سرم از جو زمین بیشتر/

اثر حرف کودوم شاعره ایست/

وای بر من.......

به چه سان غرق محیط غضب آلود شدم/

من خودم کم بودم؟

حال حمل جسد مُرده آن شاعره بر گردن من سنگین/

وای من میمیرم..........

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:58 توسط سمانه |


آسمان را به بستر بطلب/

به ضیافت یک خواب/

به دور از تشویش القاب/

حس کن،حس ناب/

و.......

من از تو می پرسم!!

اجاره یک خواب ناب چند؟؟؟؟؟؟

پاسخ خواهی داد:

به قیمت یک لحظه پاک/

و...

من قبول خواهم کرد/

اما............

غافل از اینکه تو هم انسانی........

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:24 توسط سمانه |


هر آنچه به هستی گراید محکوم به درد و رنج بی پایان است

                              سهراب سپهری

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 2:7 توسط سمانه |


بی گمان بوی هوس می آید

حس تکراری یک نابودی

حس سیرابی یک پژمردن

نفس تلخ و زننده....

بوی ویروس زمان می آید

چه بد احساس خدایا به دلم افتاده

تو به یک دم نفسم در خود گیر

تا نخواهم هوسی تازه کنم

نوشته (۲۵/۴/۸۶)

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:38 توسط سمانه |


ستایشگر هستیم...

و او چه بی رحمانه روزهایم را یکی پس از دیگری فراری میدهد،

تاراج هستیم به دست هستی است.

ذبح عمرم نزدیک است.

واما.....

هنوز نفسم تکرار مکررات را ادامه میدهد......................

نوشته (۱۹/۴/۸۶)

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:31 توسط سمانه |


                            مرغ خار

مرغک با خاری که در سینه دارد سرنوشت مختوم خود را پی میگیرد،

این قانون هستی است که او را پیش میبرد ،از آنچه بر او میگذرد آگاه

نیست .بر صلیب خویش تن میدهد و نغمه خوان جان میدهد.

در لحظه ای که خار به جانش می نشیند،از فرا رسیدن مرگ خویش

نا آگاه است.

آواز سر میدهد و میخواند ،تا آنگاه که دیگر نایی برای نوا کردن در او

نمی ماند .اما ما،آنگاه که خار را در سینه می نشانیم ،می دانیم،

درمی یابیم و همچنان به پیش میرویم،همچنان به پیش..................

               از کتاب(مرغ خار)نوشته (کالی مکالو)

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:36 توسط سمانه |